سفر- تابستان 95
95-6-28
موقعی که دوستای گلمون پیشمون بودن هنوز به طور جدی تصمیم به سفر نداشتیم و من اینبار واقعا به این که میگن" امام رضا خودش باید بطلبه" ایمان آوردم.. و این شد که تصمیم مون برای رفتن به مشهد جدی شد و روز قبل از حرکت 3تایی کلی کار کردیم.از مرتب کردن خونه تا ماشین و شب هم شما و بابایی وسایلامونو تو ماشین جمع کردین و صبح زود روز شنبه 30 مرداد راهی شدیم..
وقتی تورو بغل کردم تا بذارمت تو ماشین و تو بیدار شدی..تو همون حال خوابیده برای باباجون که داشت مارو بدرقه می کرد لبخند میزدی و من میون لبخند های تو و اشک های حلقه زده تو چشمام از باباجون خداحافظی کردیم و سفرمونو شروع کردیم..
1ساعتی تو ماشین بیدار بودی و بعد تا موقعی که برای صبحونه نگه داریم خواب بودی.. توی مسیر زنجان به قزوین..


پسر گل مامان در طول مسیر سفر گاهی این شکلی بودی..

گاهی در حال چرت زدن و گاهی هم در حال شیرین زبونی برای من و بابا.
اینجا توی مسیر تهران به سمنانه که برای نماز و البته استراحت نگه داشتیم.. این هم پسرمون که عشق پل عابررو داره.


اینجا هم داخل امامزاده..

و بعدش صرف نهار تو 1پارک خلوت و آروم..

این روز اول سفرمون بود که با سرسره بازی شما تو پارک ادامه یافت تا رسیدن به دامغان.. که متاسفانه شارژ گوشیم تموم شد و شارژمون هم کار نکرد و عکسی نداریم از این قسمت سفرمون.. شب رو تو یکی از زایر سراها نزدیک دامغان خوابیدیم و به قول پسرم رفتیم کمپینگ ..آخه شهر خودمون که بودیم همش میگفتی تو پارک چادر بزنیم و ما قولشو بهت داده بودیم..
صبح حدود 7 راهی شدیم و شهرهارو یکی پس از دیگری با انتظاری شیرین پشت سر گذاشتیم تا رسیدیم به قدمگاه که دیدنش خالی از لطف نبود..






یکی از نکات جالب توجه اون منطقه درخت های تومند و کهنسالش بود که بسیار جالب بودن...


این هم خرید شما از اونجا..

جای کیاراد جون خالییییییی..

از اونجا تا مشهد فاصله زیادی نبود .. بعد از خوندن نماز و نهار و کمی استراحت راهی شدیم و خوشحال از اینکه داریم به شهر آقای مهربونی میرسیم..


وقتی وارد شهر مقدس شدیم شمارو که خواب بودی بیدار کردیم..حدودا 4 بعد از ظهر بود..مکان اقامت مون که مشخص بود با کمی پرس و جو اونجارو پیدا کردیم و اول از همه رفتیم دوش بگیریم و راهی حرم شیم..
پایان قسمت اول سفرنامه.




سفر- تابستان 95 

